تبليغاتX
تراوشات سایه ای که در توهماتش می زید
 
پیرو استقبال شدید شما عزیزان ! از مشاوره دادن در زمینه ی انتخاب رشته ی ، بر ان شدیم تا اگهی دیگر تحریر کنیم تا شایدگره ی زلف فرفریه این مشکل نیز با یاری بسیار گسترده و بنفش شما باز شود و نیازی به قیچی و مشاطه گر نباشد که اوضاع مالی به شدت در زیر خط فقر به سر می برد و از دوران پارینه سنگی "این سنگی با اون سنگی فرق داره "در کتب سنگی "این سنگی هم با اون سنگی و اون یکی سنگی فرق می کنه "امده است که ...دقیق یادمان نمی اید چی اما حتما حرف مهم نبوده که یادمان نیست ...رشته ی کلام از دستمان بشد.. اهان غرض از تحریر این اگهی این است  که به یک عدد پایه برای ولگردی هایمان در گرایش های طبیعت و سینماتوگراف و نثر و نظم و بی نظم و مجادله و مباحثه و مطالعه و متاربه "از سه حرف اصلی تربچه "و مساسگه "از سه حرف اصلی سگ "مناقصه و مزایده و مخاصمه و مناقشه و مناظره و معامله و محاصره و مبلاگه "از سه حرف اصلی وبلاگ "و مشاعره و  مشاجره و محاربه و مدافعه و مفالسه "از سه حرف اصلی فلسفه "مصادره و مجالسه و مخاطره و مکالمه و  مراوده و مصاحبه و مکاتبه و مسالمه و مراقبه و مکاشفه و ملازمه و مشاهده و مراسله و مسافره و  معاهده و مخاکشه "از سه حرف اصلی خودکشی "مطالبه ومحافظه و ملاحظه و مواجهه و مسابقه و مشاوره و محاسبه و معادله و مقایسه ومراجعه و بقیه ی مصدر های باب مفاعله "از نوع ناموس!!!! دارشان "نیازمندیم .
نوشته شده توسط متوهم در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388 |
 

نامت را در هیچ‌یک از شعرهایم نمی‌نویسم
از تو
با هیچ‌کس
حتا در لفافه
حرف نمی‌زنم
در جمع، با تو چون غریبه سخن می‌گویم

از رسوایی می‌ترسم
پنهانی به دیدارم بیا
همچنان پذیرای تو خواهم بود
در حیاط خلوت روحم
که مخصوص ملاقات‌های خصوصی است.

«حافظ موسوی»
نوشته شده توسط متوهم در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 |
 
بعد از هفت سال ، شاید امروز معنی حرفت رو تو عمل فهمیدم "دوستی های خوابگاهی ،بر اساس یک نیاز زودگذر شکل می گیره و هرچه رابطه وسیع باشه با حذف مکان از بین میره "شاید اگه من چهار یا سه سال پیش بودم برای این که خودت رو به خودت بهتر نشون بدم ،کلی حرف می زدم . اما همون طور که تو بزرگ شدی من هم پیر شدم و دیگه حوصله ی اون موقع رو ندارم ! فقط می تونم بگم خیلی وقیحی ! و حیف اون همه هزینه ای که  صرف تحصیلت کردن . 
نوشته شده توسط متوهم در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388 |
 
یه احساس مزخرفی چند وقتی است که به من چسبیده ،گاهی کم رنگ می شود اما دوباره بر می گردد انگار به همراه خون در رگ هایم جاری می شود ! اما هرچه هست در درون است ، و خیلی کم نمود بیرونی دارد .هراس ان زمانی را دارم که بخواهد بیرون بیاید !

پی نوشت. یادتان باشد یک سایه ،سایه ای ندارد که جایی بیندازد !

نوشته شده توسط متوهم در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |
 

وقتی سرما می خورم و تب می کنم ٬ سگ تر می شوم ٬ لوس می شوم  و بی خودی بهانه می گیرم ٬ از اناناس گرفته تا اب میوه های مختلف  ( که وقتی هم باشن هیچ کدوم رو نمی خورم )! از فلسفه و رمان گرفته تا نوشته های خذعبل خودم ! ادم های مختلفی که بهونه ی بودنشون رو می گیرم ومطمئنم هر کدومشون اگر باشن هیچی بهشون نمی گم و همون بحث ها و حرف های همیشگی رو می زنم  و شاید اصلا حرف هم باهاشون نزنم !!! ان قدر تو بارون ها چترم رو ااز تو کیفم در نیوردم تا این جوری شد اما اصلا پشیمون نیستم ! ۳ تا امپول که سهله ، ۳۰ تا امپول رو هم می زنم و تب  لعنتی !!!!و عواقبش رو تحمل می کنم و اگه باز هم بارون بیاد ، چترم رو باز نمی کنم !

نوشته شده توسط متوهم در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 |
 
امروز ناظری به شدت هرچه تمام تر در گوشم می خواند

ان کیست کز روی کرم با چون منی یاری کند/// برجای بدکاری چو من ٬ یک دم نکوکاری کند ///...پشمینه پوش تندخو از عشق نشنیدست بو///از مستی اش رمزی بگو ٬تا ترک هوشیاری کند...

و مرا پرتاب کرد .

نوشته شده توسط متوهم در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 |
 
این انتظار اخر مرا می کشد!
نوشته شده توسط متوهم در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 |
 
چگونه می شود چیزی که وجود ندارد هویت ندارد ٬ ماهیتش را به رخ دارنده اش بکشد ؟

 

نوشته شده توسط متوهم در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |
 
تنفر ورزیدن هم این مساله را حل نمی کند !
نوشته شده توسط متوهم در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |
 
 همیشه  بازی یک جور اغاز می شود

 همیشه یک جور بازی می کنم

 همیشه یک جور تمام می شود 

همیشه ٬ همه فکر می کنند من برنده شدم

همیشه اما من می بازم .

 

نوشته شده توسط متوهم در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388 |